شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟ استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد : چه آوردي؟ شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين!

شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي بگردم.
استاد گفت: ازدواج هم يعني همين!!

یا حق ![]()
نوشته شده توسط ترسا در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 23:26 موضوع | لینک ثابت
سلااااااااااااااام
خوبییییین ؟ خوشیییییین ؟ سلامتیییییییین ؟
می خواستم تا فصل گرم تابستون تموم نشده بیام اما متاسفانه وقت نشد
و از همه بدتر اینکه اصلا تو تابستون طرف وب نیومدم
. بلاخره وارد فصل پاییز شدیم من همیشه این فصل رو دوست داشتم . البته نه به خاطر مدرسه
. پنج روز از این فصل می گذره و ما هنوز دز ماه مبارک رمضان به سرمی بریم . طاعات و عبادت همه قبول . ![]()
منم بلاخره به سد بزرگ کنکور دارم نزدیک می شم
و باید بیش از پیش سعی و تلاشم رو بکنم تا بتونم به راحتی این سد را بشکنم . هر چند که اگر یک سال فقط یک سال دیر تر مدرسه رفته بودم دیگه از کنکور خبری نبود .
اما خب من یاد گرفتم که خواستن توانستن است
پس منم می خوام و حتما می تونم
یا اینکه خیلی کم آپ می کردم . اما این آپ کردنا به حداقل خودش می رسه و می خوام بیشتر وقتم و بذارم رو درس
ازتون می خوام دعام کنید که این دو سال ۹۵٪ فکرم به درس و آینده باشه تا به امید خدا بتونم با ضربه اول این سد رو بشکونم
![]()
داستان جالبی خوندم . از شمام می خوام بخونیدش . امیدوارم خوشتون بیاد . ![]()
![]()
گنجشک و خدا![]()
![]()
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام. | |
|
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.
| |
نوشته شده توسط ترسا در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت